تبليغاتX
ستاره سهیل
ستاره سهیل
حاوی مطالب مفید در هر زمینه ای، دانلود جدیدترین نرم افزارها به صورت کاملاَ رایگان همراه با کرک
چند حكايت از پائولوكوئيلو

چند حكايت از پائولوكوئيلو

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم. مي خواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم. اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد و آنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟ بعداز چنين صعودي، از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم. محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...          

مرشد مي گويد: تصمیمات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند .

------------ --------- --------- --------- ----

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند. زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد. وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد، كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد. پاي ما نيز، همچون فيلها، اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه  : براي به دست آوردن آزادي، يك عمل جسورانه كافيست

------------ --------- --------- --------- ----

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت. خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود. مسافر فرياد زد : هي، خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم .            

مسافر گفت: پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت: آخر بيرون باران مي آيد. مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .

------------ --------- --------- --------- ----

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت. زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد. بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند. زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است. او پرسيد: چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند؟ چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است  همان پول گلدان ساده را مي گيري؟                  

فروشنده گفت: من هنرمندم. قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

------------ --------- --------- --------- ----

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند. سپس كتابها را به تيبريوس عرضه كردند. امپراطور رومي پرسيد: بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند. سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !

تيبريوس خنديد و گفت: چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند: قيمت هنوز همان صد سكه است .

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد. اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند.

مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 ساعت |

داستان پادشاهي كه 4 همسر داشت

 داستان پادشاهي كه 4 همسر داشت :

       پادشاهي 4 همسر داشت ... او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترين ها هديه
مي کرد... همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه هاي همسايه فخر فروشي مي کرد، اما هميشه مي ترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود ...
همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد، فقط به او اعتماد مي کرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک مي کرد ... همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع
مي شد ...... روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي تا مرگ ندارد، او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود گفت: "من
  4  همسر دارم ، آيا شايسته است كه تنها به دنياي ديگر بروم.... بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت "من از همه بيشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباس هاي فاخر کرده ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي شوي؟" ... او جواب داد: به هيچ وجه !... جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت ..... پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت:در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده ام و به تو مباهات كرده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه مي شوي؟" ... او جواب داد: نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد.... قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد... بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي آيي؟ ... او گفت: متأسفم! در اين مورد نمي توانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم.... جواب او همچون گلوله هايي از آتش پادشاه را ويران کرد ..... ناگهان صدايي او را خواند: من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي کند به کجا روي، با تو می آیم.... پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوءتغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه می کردم ... در حقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش4  همسر داریم ... همسر چهارم ما بدن ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک بدن ما را تنها می گذارد ... همسر سوم ما پول و ثروت ما هستند كه بعد از مرگ ما به فرزندان و وراث ما مي رسد ... همسر دوم ما فاميل و دوستان و آشنايان هستند كه بعد از مرگ ما حداكثر تا مزار ما مي آيند و برايمان 3 و 7 و چهلم و سال مي گيرند ... و اما همسر چهارم روح ما است كه از همه بيشتر ما را دوست دارد و حتي براي رفتن به آن دنيا به ما وفادار مي ماند و ما را ترك نمي كند ولي اكثر ما از آن غافل هستيم و به علت عدم توجه ما در طول زندگي بسيار ضعيف و نحيف مي شود.

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت |

يك نصيحت سودمند

يك نصيحت سودمند

 

می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند.

وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد و سوالاتی از او کرد به قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ...

 

ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطرف شد و آن متخصص هم در پی کار خود رفت!

روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف نکرده است .

 

آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد :

بابت ضربه زدن چکش 5/۰ دلار !

بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!

نتیجه : آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست.

بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند.

آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد تلایش هایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار برده ایم؟!

موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد.

زندگی به عمل همراه با علم و آگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چه کارهایی، در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت |

بزرگواری یک کارگر

بزرگواری یک کارگر   

دست

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.

وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.

 اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.

 او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.

در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.

پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.

پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و  از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

 

منبع : اینترنت

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت |

اشک های بستنی

اشک های بستنی   

اشک

جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد.

 شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاس های زیاد و معلمان کافی نداشت.

 

 بدین سبب کلیه شاگردان سال های سوم، چهارم و پنجم در یک کلاس جمع شده و معلم جوان به آنان درس می داد.

 چندی نگذشت که جوان در نامه ای برای پدر و مادرش چنین نوشت: «کار اینجا بسیار خسته کننده است. می خواهم استعفا دهم و به خانه برگردم.» اما مساله ای که بعدها اتفاق افتاد، فکر وی را عوض کرد.

 

 روزی از روزها، کوچک ترین شاگرد کلاس از وی پرسید: «آقا، منظور از کلمه بستنی که در کتاب نوشته شده است، چیست؟ چرا کودکان شهرنشین آن را دوست دارند؟»

 

 جوان فکری کرد و گفت: «بستنی نوعی غذا است که با یخ درست می شود. در داخل بستنی خامه و شکلات دیده می شود. بستنی بسیار خنک و شیرین است و بهترین غذا برای رفع گرمای تابستان به حساب می آید.»

 

 شاگرد دیگری از او پرسید: «آقا، شکلات چیست؟»

معلم در مواجهه با شاگردانی که چشم های آشفته شان را گشوده بودند، ناگهان احساس کرد که توضیحاتش بسیار ضعیف بوده است. در واقع اگر کسی بخواهد بداند که مزه بستنی چیست، باید شخصا آن را بچشد. اما معلم بینوا در روستای دور دست، از کجا می توانست بستنی تهیه کند؟

 

 روزی از روزها، معلم جوان برای گرفتن بسته پستی به شهرستان رفت. هنگامیکه می خواست به مدرسه برگردد، بر حسب تصادف، تنها فروشگاه بستنی شهرستان را دید. تصمیم گرفت برای هر یک از شاگردان یک بستنی بخرد. خوشبختانه، هوا بسیار گرم نبود و جوان یک کیسه پلاستیکی پیدا کرد و بستنی ها را در داخل آن قرار داد. سپس با عجله 10کیلومتر راه را پیمود و به روستا برگشت. جالب اینکه بستنی ها آب نشده بود. او بستنی ها را بین بچه ها توزیع کرد و با دیدن خوشحالی کودکان، احساس تسلی خاطر پیدا کرد.

 

 روز بعد، انشای شاگردان را می خواند که روی آن نوشته شده بود: «ما معلم خود را بسیار دوست داریم. وی برای هر یک از ما یک بستنی خرید. معلم ما آدم خوبی است. بستنی بسیار شیرین و خوشمزه است. هیچ یک از ما قبلا بستنی نخورده بودیم و برای همین در حین خوردن بستنی، گریستیم. بستنی ها هم گریه کردند و اشک های آنها جاری شد.»

منبع : اینترنت

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در شنبه 25 اسفند1386 ساعت |

مرگ بيماران يك تخت بخصوص !

مرگ  بيماران  يك  تخت  بخصوص !

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص

 در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند

 و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت!

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی

 و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند

و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ،

چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد....

 دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات (  Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!!!!!!!!!!!!!

به  همين راحتي !!! ...  پس كمي  حوصله كنيد  ... بهتر بررسي كنيد ...  و هر گز  در تصميم گيري  عجله نكنيد !!!

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در دوشنبه 29 بهمن1386 ساعت |

خداشناسى فطرى در كودك
چـون هـنـگـام آن رسيد كه آفتاب دولت ابراهيم خليل (ع ) از مشرق سعادت طلوع كند, منجمان نمرود را اطلاع دادند كه امسال پسرى به وجود خواهد آمد كه حكومت تو به دست او زايل مى شود.
نـمـرود براى پيشگيرى دستور داد: هر پسرى كه در عرصه ملك او به وجود آيد او را بكشند.
موقع ولادت ابـراهيم فرا رسيد و متولد گرديد.
مادر ابراهيم از بيم گماشتگان نمرود, فرزند خود را در چـيـزى پـيـچـيـد وبه غارى برد, در آن جا نهادش و در غار را محكم كرد و بازگشت .
روز بعد در فـرصـتـى به كودكش سر زد و وى را صحيح و سالم يافت .
مادر با تعجب ديد كه كودكش انگشت سـبـابـه خـود را بـه عـادت اطـفال دردهان گذاشته است و مى مكد و با آن تغذيه مى شود.
مادر مـقدارى او را شير داد و بازگشت .
از آن به بعد هر وقت فرصت مى يافت به غار مى رفت و ابراهيم را شير مى داد.
هـفـت سـال گـذشـت و ابراهيم همچنان مخفيانه مى زيست .
از همان وقت , آثار عقل و فراست از پيشانى مباركش هويدا بود.
روزى ازمادر خود سؤال كرد: آفريدگار من كيست ؟ مادر جواب داد: نمرود.
- آفريدگار نمرود كيست ؟ مـادر از جـواب او فـرو مـانـد و دانـست اين پسر همان است كه بناى ملك نمرود را خراب خواهد كرد.

منبع:تبیان زنجان
|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در شنبه 27 بهمن1386 ساعت |

شما می‌توانید روی آب راه بروید!

شما می‌توانید روی آب راه بروید!

رویا

ابوسعید را گفتند: كسی را می‌‏شناسیم كه مقام او آن چنان است كه بر روی آب راه می‌‏رود.

شیخ گفت: كار دشواری نیست؛ پرندگانی نیز باشند كه بر روی آب پا می‌‏نهند و راه می‌‏روند.

گفتند: فلان كس در هوا می‌‏پرد. گفت: مگسی نیز در هوا بپرد.

گفتند: فلان كس در یك لحظه، از شهری به شهری می‌رود.

گفت: شیطان نیز در یك دم، از شرق عالم به مغرب آن می‌‏رود. این چنین چیزها، چندان مهم و قیمتی نیست.

مرد آن باشد كه در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آمیزد و یك لحظه از خدای غافل نباشد.

منبع:سایت تبیان

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در شنبه 27 بهمن1386 ساعت |

شخصيت دادن به كودك
على (ع ) مكرر در حضور مردم از فرزندان خود پرسش هاى علمى مى كرد و گاهى جواب سؤال هاى مـردم را بـه آنـهـا مـحـول مـى فـرمـود.
يـكـى از نـتـايج درخشان اين عمل , احترام به كودكان و بزرگداشت شخصيت آنان بود.
روزى عـلـى (ع ) از فـرزنـدان خـود حسن و حسين (ع )در چند موضوع سؤال هايى كرد و هر يك با عـبـاراتـى كوتاه , جواب هايى حكيمانه دادند.
آن گاه حضرت متوجه حا اعور كه در مجلس حاضر بود گرديد و فرمود: اين سخنان حكيمانه را به فرزندان خودتان بياموزيد, زيرا موجب تقويت عقل و مل انديشى و صاحب نظرى آنان مى گردد.

منبع:تبیان زنجان
|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در شنبه 27 بهمن1386 ساعت |

داستانی از برای حقوق فرزند
پدرى كه از بى ادبى و نافرمانى هاى فرزند خود كلافه شده بود,درمجلسى , نزد ديگران شكايت كرد و از تربيت او اظهار خستگى وعجز نمود.
حاضران در مجلس آن پسر را احضار و علت را سؤال كردند.
پسر با استفاده از فرصت گفت : آيا فرزند حقوقى بر پدر دارد؟ آنها جواب دادند: آرى طبق روايات وارده و بنابر حكم عقل , فرزندحقوقى بر پدر دارد.
پسر گفت : چه حقوقى ؟ گفتند: نام نيك , تعليم قرآن , تربيت صحيح و...
.
پـسـر گـفـت : در اين صورت من بايد شاكى باشم , چون پدرم هيچ يك از حقوق مرا رعايت نكرده است و چيزى به من نياموخته و نام نيك برايم انتخاب نكرده و همسرش (مادر من ) قبلا همسر يك مجوسى بوده است .


منبع:تبیان زنجان
|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در شنبه 27 بهمن1386 ساعت |

تامين معاش زندگى كودك , عبادت است

مـردى از انـصـار فـوت كـرد, در حالى كه داراى چند طفل صغير بود.
وى اندك سرمايه اى را كه داشـت , قبل از مرگ , به قصد عبادت و جلب رضاى خداوند خرج كرده بود.
براى همين فرزندانش پـس از مرگ اوبه گدايى افتادند.
اين خبر به اطلاع پيغمبر اكرم رسيد.
ايشان پرسيد:باجنازه اين مرد چه كرديد؟ گفتند: دفنش نموديم .
فـرمودند: اگر قبلا مى دانستم , نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن كنيد.
او مال خود را بدون توجه به فرزندانش از دست داده و آنها را چون گدايان , بين مردم رها نموده است .

منبع:تبیان زنجان

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در شنبه 27 بهمن1386 ساعت |

نخوردن صبحانه دندان را خراب می‌ کند

نخوردن صبحانه دندان را

خراب می‌ کند

کودک

تحقیقات جدید نشان می‌ دهد کودکانی که در سنین دو تا پنج سالگی صبحانه نمی ‌خورند، در مقایسه با کودکانی که هر روز صبحانه می ‌خورند، تقریباً چهار برابر بیشتر احتمال دارد تا مبتلا به پوسیدگی دندان شوند.  تحقیقات قبلی نشان می‌ دهد که کودکانی که در خانواده‌های فقیر زندگی می‌ کنند، کمتر احتمال دارد تا در صورت پوسیدگی دندان به پزشک مراجعه کنند و تعداد دندان‌های خراب درمان نشده در آنها بیشتر است و کودکانی که در خانواده‌های فقیر زندگی نمی ‌کنند اما از صبحانه خوردن فرار می ‌کنند و همچنین میوه و سبزی مصرف نمی‌ کنند، بیشتر احتمال دارد تا نسبت به کودکان فقیر دچار پوسیدگی شوند.

در مرکز کنترل و پیشگیری از بیماری‌های مریلند با مطالعه و جمع‌ آوری اطلاعات از بیش از چهار هزار کودک دریافتند، تنها 23 درصد از کودکانی که هر روز صبحانه می‌ خورند، دچار پوسیدگی دندان می ‌شوند در حالی که کودکانی که از صبحانه خوردن فرار می ‌کنند 34 درصد آنها دچار پوسیدگی می‌ شوند، 18 درصد از کودکانی که حداقل پنج وعده از میوه و سبزی در روز استفاده می ‌کنند، دارای دندان‌های خراب هستند در صورتی که 26 درصد از کودکانی که کمتر از این مواد استفاده می ‌کنند، به خرابی دندان مبتلا می ‌شوند.

محققان می ‌گویند نوجوانانی که از صبحانه خوردن فرار می ‌کنند، بیشتر احتمال دارد تا در طول روز اسنک‌هایی (اسنک میان وعده ای است که موقتاً گرسنگی فرد را برطرف می سازد و انرژی مختصری برای انجام کار فراهم می کند، در واقع اسنک نوعی غذای مختصر می باشد.) که سرشار از قند است مصرف کنند.

منبع: سایت تبیان

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 19 دی1386 ساعت |

نکته های جالب

 امروز را درياب و به فردا كمترين اعتماد را بكن .

 

زمان پول است .

 

 ديروز چك باطل شده است . فردا چك وعده دار است .

 

فقط امروز چك نقد است . از آن عاقلانه استفاده كنيد.

 

يك مداد كوتاه بهتر از يك حافظه بلند است . ( يادداشت برداري )

 

اگر چهار تا درآمد داشته باشي و پنج تا خرج كني احتياج

 

به جيب نداري .

 

هر روز جديد را با يك طرح و برنامه جديد آغاز كنيد.

 

فرصتها نصيب افرادي مي شوند كه جرات دارند .

 

 هرگز كاري فاقد ارزش افزوده انجام مده . فعايتهاي مودا

 

و بي ارزش را حذف كن .

 

 افراد زرنگ تر از خودت را استخدام كن .

 

افراد موفق همان افرادي هستند كه دائما مطالعه ميكنند .

 

صبر كردن را بياموز.

 

استقامت ، ضعف ، فرصت ها و ترسهاي خود را بطور منظم

 

بررسي كنيد.

 

 آموزش تنها راه رستگاري است .

 

 انسانها بايد عين ماشين كار كنند.

 

 آيا برافروخته ، عصباني و نگراني ؟ نفس عميق بكش و تا

 

ده بشمار .

 

چند عذر خواهي هميشه كمتر از متقاعد كردن يك نفر

 

زحمت دارد .

 

 متخصص كسي است كه درباره كمترين چيزها بيشتر

 

ميداند .

 

 در برابر حماقت از دست خدا هم كاري ساخته نيست .

 

 ارزش زندگي در طول روزها نيست بلكه در روش استفاده

 

از آنها است.

 

 سي سال تجربه ممكن است به اندازه ده برابر سه سال

 

تجربه باشد.

 

 چگونه صرف كردن وقت مهمتر از خرج كردن پول است .

 

 براي تغيير كردن هرگز دير نيست .

 

 از بهترين وقتت بهترين استفاده را ببر .

 

 كارهايت را برساس اولويت و ضرورت انجام بده .

 

 آغاز سلامتي خواب است.    

 

 

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در یکشنبه 16 دی1386 ساعت |

چند ضرب المثل و مطلب آموزنده

يك اونس فرصت بهتر از يك پوند عقل است

ضرب المثل ايتاليايي 

هيچ كس خوشبخت تر از كسي نيست كه

به خوشبختي خود ايمان دارد .

ضرب المثل آلماني

 راز يك زندگي خوشبخت سپاسگذار بودن

براي آن چيزي است كه تو در حال حاضر

داري .

 بعد از بخت بد ، بخت خوب مي آيد .

ضرب المثل رومانيايي 

 هر ديوار يك در است .

رالف والدو امرسون       نويسنده ، شاعر و

فيلسوف آمريكايي 

 يك فرصت همه آن چيزي است كه شما

احتياج داريد .                    

 راز يك زندگي خوشبخت آن است كه

ديگران را آن گونه كه هستند بپذيريم ، نه

آن طور كه ما مي خواهيم  .

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در یکشنبه 16 دی1386 ساعت |

امید کردستانی، معاون ارشد گوگل

امید کردستانی، معاون ارشد

گوگل

 

اميد كردستاني،در بهار سال ۱۹۹۹ از کمپاني NetScape به پرسنل ۱۱ نفره کارمندان گوگل پيوست و مدير ارشد بازاريابي و توسعه بين المللي گوگل شد. امید که در حال حاضر معاون ارشد رئيس گوگل است در زمينه ارايه خدمات جهاني خريد و فروش كالا، سود فراواني را نصيب بخش خصوصي اين سايت اينترنتي كرده است.
هفته نامه تایم در سال 2004 از قول لورا لاک ، نویسنده این مجله نوشت : تلاش هاي مهندس کردستانی ، بزرگترين سايت جستجوگر دنيا را به داغ ترين بازار تبليغاتي شبكه اي تبديل كرده كه فقط در ظرف ۱۸ ماه توانسته است از بيش از ۱۰۰ هزار آگهي كننده تبليغاتي سبقت بگيرد. طبق محاسبات تحليل گران، ماليات بر درآمد حاصل از اين آگهي هاي تبليغاتي ، يك ميليارد دلار سود مالي نصيب گوگل خواهد كرد. گفتنی است امید کردستانی فوق لیسانس MBA (مدیریت اجرایی تجاری) دارد و از مغزهای ارشد گوگل به شمار می آید.

 

 

 

یک آغاز برای امید کردستانی در زندگی

کردستاني که حالا 43 ساله است هميشه از خودنمايي در رسانه ها خودداري کرده و در پس پرده امپراطوري گوگل بوده: در سن 14 سالگي ، چند سال پس از فوت پدرش بخاطر سرطان، از ايران به شهر سن خوزه در ايالت کاليفرنياي امريکا مهاجرت کرد و مهندسي برق را از دانشگاه دولتي سن خوزه، و فوق ليسانس مديريت بازرگاني را از دانشگاه استانفورد امريکا، جاييکه که بنيانگذاران گوگل و ياهو درس مي خواندند، گرفت. خو دش هميشه مي‌گويد که خوش‌بيني و اميدواري به آينده ، که از خصلت هاي مهاجرين است، نقش موثري در موفقيت شغلي اش داشته است.

 

دوازدهمين کارمند گوگل

وقتي به گوگل آمد دوازدهمين کارمند گوگل شد. صاحبکار سابقش در NetScape ، آقاي مايک هومر، مي گويد که کار و اموزش سخت در NetScape به موفقيت کردستاني در گوگل کمک بسيار کرد. وقتي در NetScape بود توانست تنها در عرض 18 ماه فروش فصلي (سه ماهه) اين کمپاني را از 20 ميليون به 55 ميليون دلار برساند.

 

استخدام کردستانی درگوگل

مصاحبه شغلي کردستاني در گوگل براي تصدي شغل مدير فروش و توسعه، حول يک ميز پينگ پنگ در يک اتاق کنفرانس و توسط سرگي برين (يکي از دو بنيانگزار گوگل) انجام شد: ابتدا سرگي سوالاتي از اميد کرد و سپس با اعتراف به عجز و ناتواني در انجام مصاحبه با يک آدم پروفشنال (يعني اميد ) ، تمامي پرسنل ۱۱ نفره اش را که همگي مهندس بودند به ميز فراخواند و خلاصه آنها تا پنج ساعت اميد را سوال باران کردند ،و در پايان، اميد همگي را به صرف شام در رستوراني برد و در انجا بود که استخدام شد.

 

 

 

کردستانی شیک پوش و عجیب غریب

کردستاني را در گوگل بخاطر طرز لباس پوشيدن رسمي و در آغوش گرفتن همکاران و رئیس‌هايش مي شناسند. او نيمي از ساعات کارش را در مسافرت و بيرون است يکبار هم که با خانم شريل سندبرگ (معاون فروش و خدمات آنلاين گوگل) در آلمان بودند و شريل در صندلي جلو در خواب بود وقتي چشمانش را باز کرد اميد را پشت فرمان با گوشي موبايل بر گوش و لپ تاپ بر زانو و در حال رانندگي با 150 کيلومتر در ساعت ديد. اميد به آرامي به شريل گفت دارم تلفن مهمي را جواب ميدم .

 

دیپلماسی امید کردستانی

کردستاني را در گوگل بعنوان يک ديپلمات هم مي شناسند: در فضاي استرس آلود و شتابنده چنين شرکتي تقريبا هر روزه در اتاق مديران ارشد جر و بحث هاي شديدي در مي گيرد و اميد هميشه ميانجي و قاضي است. براي امثال گوگل، وجود چنين خصلت هايي در يک کارمند ، در لحظات بحراني بسيار ارزشمند و حساس است. شعار هميشگي کردستاني: ايجاد رابطه، اعتمادسازي، انجام وعده و قول ها ، و نهايتا پولدارتر کردن سهامداران و شرکا است .

 

نگرش امید

وقتي هم کردستاني مي خواهد کسي را استخدام /يا با او همکاري کند يک نوع airport test از او مي گيرد: منظورش اينه که اگر من و اين شخص در يک فرودگاه مجبور به توقف چند ساعته بشيم من دوست دارم که هم از اين چند ساعت عمرم لذت ببرم و هم يک صحبتهاي روشنفکرانه و خوبي با هم داشته باشيم . از خودم مي پرسم که آيا اين آدم داراي يک چنين خصوصياتي هست يا نه؟

 

تئوری های امید کردستانی

کردستاني حتي وقتي که يک خانه 16 هزار فوت مربعي در منظقه atherton به قيمت تقريبا 18 ميليون دلار خريد، هم، بر ارزش زمين‌هاي آن منطقه تاثير گذاشت و نرخ ها بالا رفت . او تئوري حراج - auction theory - و تمرکز بر نيازهاي مشخص هر صاحب آگهي را - از مثلا يک لوله کش ساده تا بزرگترين اگهي دهندگان بين المللي- به گوگل تزريق کرده و اگر خيلي ها سرگي برين و لري پيج را بنيانگذاران گوگل بدانند بايد اميد کردستاني را بنيانگذار مالي-بيزينسي business founder گوگل بدانيم . بعنوان دوازدهمين کارمند گوگل شروع بکار کرد و فروش آن را از تقريبا صفر به سه ميليارد دلار رساند.

 

موفقیت امیدکردستانی در گوگل

کردستاني در اولين نگاه به گوگل فهميد که ترافيک زياد اين سايت مهمترين دارايي آن است . از اين ترافيک استفاده کرد و آگهي هاي تکي و کوچکي که يکي يکي با کرديت کارتهاي کوچک به گوگل پرداخت مي شدند را به ميليونها دلار رساند طوريکه امروزه 99 درصد درآمد گوگل از همين آگهي ها است . بتدريج همکاران سابقش در NetScape را هم به همکاري در گوگل طلبيد. با صاحبان آگهي هاي NetScape هم تماس گرفت و به آنها گفت بياييد يک آگهي ۳-۵ هزار دلاري کوچک در گوگل بزاريد و امتحان کنيد ببينيد خوشتون مياد يا نه ... ضرري هم نداره ... آنها هم پذيرفتند و بتدريج با نتايج بسيار خوبي که از کليکهاي ميليوني کاربران گوگل گرفتند اکثرا مشتري پروپاقرص گوگل شدند .

کردستاني امروزه، در دنياي ميليارد دلاري رقابت تبليغات تلويزيوني، نه تنها با صاحبان کوچک آگهي ، بلکه با انواع آژانس‌هاي بازاريابي/تبليغاتي که براي مشتريان خود حسابي چانه مي‌زنند هم قرارداد مي نويسد. در باره نخستين ملاقاتش با لري و سرگي، مي‌گويد که احساس کردم که اين دو آدم اعتماد به نفس، عزم و اراده و ايده هاي بلندپروازانه بسياري دارند و حتي اگر بجاي اينترنت، مي خواستند مثلا بيزينس لحاف فروشي هم باز کنند باز هم موفق مي شدند . اينگونه بود که به تيم آنها پيوستم.

 

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در یکشنبه 16 دی1386 ساعت |

چند شاخه آرامش از ياد خدا...
تنها بازمانده‌ي يك  كشتي شكسته
به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد.
 اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني
از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد
از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از
 عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي
 اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود'
به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است
 و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.
فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي
كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته '
از نجات دهندگانش پرسيد:
"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."
وقتي اوضاع خراب مي شود'
 نا اميد شدن آسان است.
ولي ما نبايد دلمان را ببازيم '
چون حتي در ميان درد و رنج '
دست خدا در كار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر
اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد '
 ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد
 كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.
 
برگرفته از : كتاب آتش اميد به نوشته ي
خانم پريسا بهرامي- انتشارات جيحون
|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در پنجشنبه 13 دی1386 ساعت |

حلقه هاي موج

حلقه هاي موج

 

روزي مرشدی در ميان كشتزارها قدم مي زد كه با مرد جوان غمگيني روبرو شد.

مرشد گفت: حيف است در يك چنين روز زيبايي غمگين باشي.

مرد جوان نگاهي به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: حيف است؟! من كه متوجه منظورتان نمي شوم!

گرچه چشمان او مناظر طبيعت را مي ديد اما به قدري فكرش پريشان بود كه آنچه را كه بايد؛ دريافت

نمي كرد.

مرشد با شور و شعف اطراف را مي نگريست و به گردش خود ادامه مي داد و در حالي كه به سوي بركه

مي رفت از مرد جوان دعوت كرد تا او را همراهي كند.

به كنار بركه رسيدند، بركه آرام بود. گويي آن را با درختان چنار و برگهاي سبز و درخشانش قاب كرده بودند.

صداي چهچهه پرندگان از لابلاي شاخه هاي درختان در آن محيط آرام و ساكت، موسيقي دلنوازي را مي نواخت.

مرشد در حالي كه زمين مجاور خود را با نوازش پاك مي كرد از جوان دعوت كرد كه بنشيند.

سپس رو به مرد جوان كرد و گفت: لطفاً يك سنگ كوچك بردار و آن را در بركه بيانداز.

مرد جوان سنگريزه اي برداشت و با قواي تمام آن را درون آب پرتاپ كرد.

مرشد گفت: بگو چه مي بيني؟

-       من آب موجدار را مي بينم.

-       اين امواج از كجا آمده اند؟

-       از سنگريزه اي كه من در بركه انداختم.

-       پس لطفاً دستت را در آب فرو كن و حلقه هاي موج را متوقف كن.

مرد جوان دستش را نزديك حلقه اي برد و در آب فرو كرد.

اين كار او باعث شد حلقه هاي جديد و بزرگتري به وجود آيد. كاملاً گيج شده بود.

 چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفي متوجه منظور مرشد نمي شد.

مرشد از او پرسيد:  آيا توانستي حلقه های موج را متوقف كني؟

-       نه! با اين كارم فقط حلقه هاي بيشتر و بزرگتري توليد كردم.

-       اگر از ابتدا سنگريزه را متوقف مي كردي چه؟!

از اين پس در زندگي ات مواظب سنگريزه هاي بسيار كوچك اشتباهاتت باش

 كه قبل از افتادن آنها به درياي وجودت مانعش شود.

هيچ وقت سعي نكن زمان و انرژيت را براي بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهي.

آثار اشتباهات بسته به بزرگي و كوچكي آنها بعد از گذشت مدتي طولاني و يا كوتاه محو و ناپديد مي شوند.

 همان طور كه اگر منتظر بماني حلقه هاي موج هم از بين خواهند رفت.

 اما اگر مراقب اشتباهات بعدي ات نباشي هميشه درياي وجودت پر از موج و تشويش خواهد بود.

بهتر است قبل از انجام هر عملي با فكر و تدبير عواقب آن را سنجيده و سپس عمل كني.

دست و پا زدن بيهوده بعد از حادثه اي فقط اوضاع را بدتر مي سازد، همين و بس!

 

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در پنجشنبه 13 دی1386 ساعت |

فرصت اكنون!

فرصت اكنون!

 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زيبا روی کشاورزی بود.

 

به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز به او گفت: پسر جان برو در آن قطعه زمين بايست؛

 

 من سه گاو نر را يکی يکی آزاد ميکنم، اگر توانستی دم فقط يکی از اين گاو ها رو با دست بگيری و رها کنی ميتوانی با دخترم ازدواج کنی.

 

* * *

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد.

 

 در باز شد و بزرگترين و خشمگين ترين گاوی که تاکنون ديده بود به بيرون دويد.

 

 با خود فکر کرد گاو بعدی شايد گزينه بهتری باشد، با اين فکر خود را کنار کشيد و گذاشت تا گاو رد شود....

 

*

 

دوباره در باز شد،

 

باور کردنی نبود! تا به حال در عمرش چيزی به اين درندگی و وحشيگری نديده بود. با سم به زمين می کوبيد و می غريد و جلو می آمد.

 

 نا خودآگاه کناررفت تا او نيز بگذرد، با خود گفت:انتخاب بعدی واقعا هر چه باشد از اين بهتر خواهد بود....

 

 *

 

برای بار سوم در باز شد.

 

 لبخند رضايت بر لبان مرد جوان نقش بست.

 

يک گاو نحيف و لاغر آرام آرام پيش می آمد خود را به کنار گاو رساند و در يک لحظه به روی گاو پريد و دستش را دراز کرد....اما گاو دم نداشت!...

 

 

* * * نكته:

زندگی پر از فر صتهای دست يافتنيه که به دست آوردن بعضی از اين فرصت ها ساده و بعضی ها مشکله.

اما معمولا وقتی در اميد لحظه ها و فرصت های بهتر به فرصت فعلی مون اجازه ميديم رد بشه و بگذره

اونوقت شايد ديگه فرصتی نمونده باشه.

 برای همينه که ميگن قدر لحظه حال رو بدونين که شگفتی های زيادی رو تو دل خودش داره،

 پس بهتره که هوشيار باشيم و درانتظار نشانه ها...

 

 

سنگ های زندگی

 

پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود.

 

 او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی.

 

 همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

 

پسرک ماسه ها را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد.

 

ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت.

 

از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد.

 

 ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال می لغزید و باز می گشت.

 

 انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.

 

اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد.

 

 در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد.

 

 در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند.

 

پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:  چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کار نمی بری؟!!!

 

پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت: اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم!!!

 

پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد:

 

 نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی!

 

پدر خم شد،

 

سنگ را برداشت

 

و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد.....

 

 

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت |

مانع
 
مانع
 

در زمانهای قدیم پادشاهی تخته
سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
 

 
بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد حاکم این شهر عجب بی عرضه ای است و .... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمی داشت.
 

 
نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بارمیوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده بر داشت و آن را کناری قرار داد ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد
 
پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :
 
 
 
"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای

تغییر زندگی انسان باشد
"
 


 
***
 
 
 
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي كند يك غزال
 
شروع به دويدن مي كند و مي داند سرعتش بايد از يك شير

 بيشتر باشد تا كشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي

خورشيد طلوع مي كند يك شير شروع به دويدن مي كند و

مي داند كه بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي

نميرد مهم نيست غزال هستي يا شير ... با طلوع

خورشيد دويدن را آغاز كن

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت |

نظام پيشنهادات ، عامل سقوط شركت است !!!

آقاي سايتو يكي از اپراتورهاي توليد است .

يك روز هنگام تنظيم قالب جهت توليد متوجه وجود سائيدگي در سطح قالب ميشود ،

بطوريكه در موقع تنظيم صداي لقي به گوش رسيده و قالب هنگام محكم كردن بستها از جاي خود كمي جابجا ميشود.

هنوز مشكل جدي نبود اما در صورت افزايش لقي ، آمار ضايعات افزايش مي يافت .

او باخودش فكر كرد ، موضوع را به آقاي ناكامورا از واحد نگهداري و تعمير قالبها اطلاع ميدهم

تا ظرف چند روز آينده قطعه اصلي قالب را تعويض نمايد ، اما بخاطر آورد كه از مدتها پيش مسئول بخش يعني آقاي يوشيدا ، مدام به او ميگويد

كه تعداد موارد پيشنهادي از سوي وي كم است و از او خواسته تا كمي بيشتر تلاش كند و پيشنهادي ارائه دهد.

به خودش نهيب زد : هي ! صبر كن ببينم !

اگر همين طوري ، بدون اينكه در كار عيبي بروز كند از آقاي ناكامورا بخواهم تا قطعه اصلي قالب را تعويض كند ،

قضيه هم به همين سادگي فيصله پيدا ميكند و چون فقط كار تعويض انجام ميشود ،

نه تنها نميتوان در اين مدت كوتاه يك اقدام اصلاحي پيشنهاد كرد بلكه هزينه كمي هم در بر خواهد داشت .

نه به اين نميتوان گفت پيشنهاد! چرا كه اولا تاثيرش ملموس نخواهد بود .

به اين دليل كه هنوز عيبي در كار پيدا نشده ...! ثانيا معني اقدام اصلاحي چه ميشود ؟

تنها تعويض يك قطعه كه اصلاح به حساب نمي آيد...

اينجا بود كه فكري به سر آقاي سايتو زد! خيلي خوب ، منتظر مي مانم ! تا عيب بروز كند ،

بايد بگذارم تا آنجا كه ممكن است ضايعات ايجاد شود... در اينصورت نتيجه اقدام اصلاحي هم بيشتر به چشم مي آيد !

اما بايد اين عيبها تا حدي باشد كه اپراتورهاي ديگر را متوجه صداي غيرعادي قالب نكند!

اگر آنها بفهمند همه چيز نقش برآب خواهد شد .

پس بايد اجازه دهم عيب تا حد خاصي بروز كند و آن وقت در يك فرصت مناسب پيشنهاد خودم را ارائه كنم.

خوب ، بگذار ببينم به عنوان اقدام اصلاحي چه چيزي را ميتوانم پيشنهاد كنم؟

تعويض قطعه اصلي از هر كاري مقرون بصرفه تر است اما اين كار به تنهايي به عنوان يك پيشنهاد اصلاحي قابل پذيرش نيست ،

پس بايد پيشنهاد بگونه اي باشد كه با صرف هزينه مالي چيزي را تغيير دهيم !

بله همين طور است بايد از آقاي ناكامورا ( از واحد نگهداري و تعمير قالبها) بخواهم از مواد خام بهتري استفاده كرده  

و در موقع پرداخت رويه نيز پيشنهادي بدهم طوريكه نياز به صرف هزينه بيشتري باشد "

به اين ترتيب آقاي سايتو موفق شد كار بزرگي انجام دهد !

حالا ديگر رئيس بخش ، آقاي يوشيدا هم كه هميشه با ترشرويي به او نگاه ميكرد بسيار گشاده رو و بشاش بود!

آقاي سايتو نيز 50 هزار ين پاداش دريافت كرد.

آقاي سايتو هشت ماه بعد كه همه ، پيشنهاد وي را فراموش كرده بودند،

پيشنهاد كرد تا مواد اوليه قالب مذكور و مساله پرداخت رويه به وضع قبل برگردانده شود .

اين بار هم از او براي پائين آوردن هزينه قالب قدرداني بعمل آمد...

به نظر شما اشكال كار در كجا بود ؟

 

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت |

روزت را دریاب

 روزت را دریاب
 

با آن مدارا کن...
 

این روز از آنِ توست

 

بیست و چهار ساعت کامل!
 

به قدر کفایت فرصت هست
 

تا روزی بزرگ شود...


مگذار هم در پگاه فرو

پژمرد... 


* چيدن سپيده دم مارگوت بيگل ترجمه احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت |

سؤال امتحاني
کدام لاستیک پنچر شده بود؟
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند  و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
 
   آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
...استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت: 
سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند....
سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»....!!!!
|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت |

شركت هوندا (HONDA)


شركت هوندا (HONDA)

 فكر جستجوگر و خلاق سوئی شیروهوندا، آهنگرزاده روستاهای ژاپن آنقدر عالی بود كه شاید آدمی می توانست از همت بلند او دریابد كه پس از ترك تحصیل دبیرستان بتواند طی مدت 12 سال بزرگترین كارخانه موتورسیكلت‌سازی جهان را داشته باشد. اما شاید خود او نیز از همان ابتدا به فكرش نیز خطور نمی كرد كه بتواند با ورود از دنیای موتورسیكلت‌سازی به عرصه تخصصی خودروسازی، در میان غولهای خودروساز جهان سربرآورد و در مقام هفتم سرفرازانه بایستد. زمانی كه به همراه شریك مبتكر تجاری خود فوجی ساوا اولین خودروی هوندا را در آمریكا طراحی و عرضه كرد، تصور این امر مشكل بود كه این شركت تا دو دهه قبل از آن اساسا هیچگونه خودرویی تولید نكرده است. اما نبوغ فنی و مهندسی هوندا در كنار استعداد بازاریابی و توزیع فوجی ساوا چنین امكانی را فراهم آورد و شركتی را به جهانیان معرفی كردند كه بیش از نیمی از كاركنان آن، هم اینك در آمریكا به موتورسیكلت‌سازی و خودروسازی مشغول هستند و در سال 2008، كارخانه خودروسازی دیگری با ظرفیت 200 هزار خودرو در سال در آن كشور افتتاح خواهدكرد. رسیدن به قله كوه موفقیت و پیشرفت، هدف هوندا بود كه با تلاش و همت و سخت كوشی بدان دست یافت. زمانی كه هوندا، تنها با شش نفر اولین نمایندگی خود را در كمال صرفه‌جویی و آزادمنشی و آینده‌نگری در آمریكا دایر می‌كرد، شاید یكی از آموزه‌های فرهنگی آن كشور پشتیبان معنوی آنها بود: هر چیزی با ارزش و گرانبهاست و اتلاف گناه است. (MOTTAINAI)

تاریخچه
سوئی شیروهوندا جوان كارآفرین ژاپنی، یك سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، كه ژاپن در آتش آن سوخته بود، به عشق تولید دوچرخه ای كه موتور داشته باشد، موسسه تحقیقات فنی هوندا را تأسیس كرد. یك سال بعد، در 1947، اولین محصول این موسسه به نام «دوچرخه موتوری نوع
A» روانه بازار شد. سال بعد به منظور تولید موتورها توسط خود شركت، شركت هوندا موتورز تاسیس شد. همزمان با این تغییر نام، هوندا برای توزیع و بازاریابی محصولات خود با تاكئو فوجی ساوا كه بازاریابی مجرب بود قرارداد مشاركت بست. سوئی شیرو همواره درباره این مشاركت با تاكئو تعبیر می كرد كه آنها یك هدف داشتند و آن رسیدن به قله كوه بود. سال 1951 تعداد كاركنان به 150 نفر رسید و 2380 موتورسیكلت فروخته شد. در سال 1955 هوندا در اولین مسابقه موتورسیكلت‌رانی جاده ای استقامت شركت كرد. سال 1959 نقطه عطفی برای شركت محسوب می شد. از یك سو موتورسیكلت مردم پسند 125 سی سی عرضه كه با استقبال عظیمی مواجه شد و از سوی دیگر، هوندا نسبت به بازاریابی محصولات خود در آمریكا اقدام و شركت هوندا موتورز را با شش نفر از كاركنان صنعتی در لس آنجلس آمریكا افتتاح كرد. كاواشیما به عنوان رئیس شركت تازه تاسیس در آمریكا انتخاب شد. هنگامی كه او و تنها دو نفر دیگر برای تاسیس شركت به كالیفرنیا رفتند، آپارتمانی ماهانه 80 دلار اجاره كردند كه فقط یك تخت داشت. از این رو دو نفر ناچار بودند روی زمین بخوابند. سپس یك انباری در قسمت كهنه شهر اجاره كردند و برای اینكه هزینه‌ها را پایین بیاورند با دست، تخته صندوقهای حاوی موتورسیكلت را جابه جا می كردند و سه ردیفه روی هم می گذاشتند. كف انبار را هم تمیز و جایی برای نگهداری لوازم یدكی آماده كردند. اینها كارهایی بود كه باید انجام می گرفت. سال پیش از آن، هوندا، در ژاپن موتورسیكلت سوپركاب 50CC را طراحی و عرضه كرد كه با استقبال عموم مواجه شد؛ به طوری كه در سال 1959، از 285000 موتور فروخته شده، 168000 دستگاه متعلق به این مدل بود. در میانه دهه 1960، هوندا فروشنده شماره یك موتورسیكلت در آمریكا شد. در سال 1960، هوندا از عرصه تولید موتورسیكلت به عرصه تولید خودرو نیز قدم نهاد و خودرو مدل S-360 را كه بیشتر موتورسیكلتی با چهار چرخ و یك سقف بود طراحی و به بازار ارائه داد. در این سال اولین واحد تحقیق و توسعه شركت نیز دایر شد.


در 1963، اولین خودروی مسابقه ای ورزشی در ژاپن با نام
S500 توسط هوندا عرضه شد و سال بعد برای اولین بار در مسابقات اتومبیل‌رانی حضور یافت. گرچه در این مسابقه توفیقی نصیب محصول هوندا نشد، اما سال بعد، هوندا توانست اولین پیروزی را در مسابقات فرمول یك به دست آورد. در فاصله این چند سال، شعباتی از هوندا در آلمان و كانادا نیز تاسیس شد. در سال 1967، یعنی سه سال قبل از بروز بحران نفتی جهانی، توجه به صرفه‌جویی درمصرف بنزین در سرلوحه كارهای تحقیقاتی و عملیاتی شركت هوندا قرار گرفت. بدین جهت در 1973، هوندا اولین موتور بدون آلودگی CVCC را روی خودروی مدل سیویك نصب كرد. در سال 1982، هوندای آمریكا ضمن تولید 100 هزار دستگاه موتورسیكلت، اولین خودرو با مارك آكورد را ارائه داد و جایگاه اول خودروهای دیزلی را در آمریكا به دست آورد. جالب توجه است كه هوندا اولین شركت ژاپنی بود كه در این سال تولید خودروی خود را در آمریكا آغاز كرد درحالی كه این شركت تا اوایل دهه 1960 اساسا هیچ خودرویی تولید نكرده بود. فروش خودروی كیفی سیویك در 1975 در آمریكا به 10 هزار دستگاه در ماه رسید. در سال 1998 تولید خودروی سیویك با سوخت CNG در آمریكا آغاز شد.
سال بعد، مدل آكورد هوندا بیشترین فروش را در آمریكا به دست آورد و تا مدتها ادامه پیدا كرد. تا سال 2003، 10 میلیون خودروی هوندا در آمریكا ساخته شد. هم اكنون شركت هوندا، 10 كارخانه مونتاژ خودرو در آمریكا دارد. برخی نشانهای خوروی هوندا عبارت است از آكورد، سیویك،
CR-7، المنت، فیت، پایلوت، اودیسه، ریدجلین و S2000.

چشم انداز و مأموریت
شركت هوندا چشم انداز خود را چنین تعریف كرده است: جامعه در اثر رهبری اجتماعی هوندا بهتر خواهدشد. مأموریت هوندا نیز عبارت است از: رفاه و غنای اجتماعی، اقتصادی و آموزشی جوامع از طریق مشاركت فردی و همكاری جمعی.
اهداف شركت هوندا عبارت است از:
- توجه و پاسخ دادن به نیازهای اجتماع؛
- درك، توافق و تعهد و مشاركت كاركنان؛
- به كارگیری مناسب منابع؛
- بیشینه كردن منافع بالقوه؛
- پشتیبانی
طرح تجاری هوندا.

تحقیق و توسعه
نام اولیه شركت هوندا، موسسه تحقیقات فنی هوندا بود كه بعدها به شركت هوندا موتورز تغییر نام داد. این اندیشه ریشه در بافت فكری بنیانگذار شركت، سوئی شیروهوندا داشت كه با وجود آنكه سهم چندانی از تحصیلات رسمی نداشت اما مكانیكی ماهر و مبتكر محسوب می شد. به همین جهت در 1957 اولین واحد مستقل تحقیق و توسعه شركت تأسیس شد. پس از تأسیس شركت هوندای آمریكایی، واحد تحقیق و توسعه آن در 1984 افتتاح شد. عرضه اولین خودروهای مسابقه ای و نیز موتورهای دیزلی گازوئیل سوز و توجه به صرفه جویی جدی در مصرف بنزین حتی قبل از بحران نفتی سال 1970 از ویژگیهای تحقیقاتی شركت هوندا محسوب می شود. هوندا نسبت خاصی بین افراد و فناوری قائل است و بر این باور است كه افراد بهتر از طریق فناوری و فناوری برتر ازطریق افراد حاصل می شود.

كاركنان
هنگامی كه در 1979، هوندا اولین كارخانه خود را در آمریكا بنیاد نهاد، اولین شركتی بود كه مستقیما نیروهای آمریكایی را به استخدام خود درآورد. هم اكنون از 167 هزار نفر كاركنان شركت، بیش از 100 هزار نفر در آمریكا در حوزه موتورسیكلت و خودروسازی فعالیت دارند. 27 هزار نفر از این افراد در حوزه تحقیق و توسعه مشغول هستند.

فروش
هوندا هم اكنون هفتمین شركت بزرگ خودروسازی دنیا محسوب می شود. در سال 2005، 164/436/3 دستگاه خودرو یعنی 3/5 درصد تولید كل جهانی به هوندا اختصاص داشت. هوندا، پس از جنرال موتورز، تویوتا، دایملر كرایسلر، فورد و فولكس واگن، هفتمین خودروساز جهانی است كه شركتهای نیسان، پژو، هیوندا، فیات، ب‌ام‌و، رنو، ولوو و سوزوكی را پشت سر خود دارد. هوندا با فروش حدود 95 میلیارد دلاری و سود خالص 5 میلیارد دلاری در رتبه 31 پانصد شركت برتر جهانی قرار گرفته است.
بنیانگذار
سوئی شیروهوندا مؤسس شركت هوندا فرزند یك آهنگر و مكانیك ماهر بود كه در اواسط تحصیل خود در دبیرستان، آموختن را رها كرد و ظرف مدت 12 سال، بزرگترین شركت موتورسیكلت‌سازی دنیا را تأسیس كرد. سوئی شیرو 40 ساله در 1946 مؤسسه تحقیقات فنی هوندا را دایر كرد تا دوچرخه های كوچك موتوری تولید كند. او در 1948 تنها با 3200 دلار سرمایه و خرید موتورهای مازاد و پیوند زدن آنها به دوچرخه ها شركتی را بنیان گذاشت كه هم اكنون در دنیا جایگاه اول موتورسیكلت‌سازی را داراست. هدف او تولید یك وسیله حمل و نقل ارزان بود. این چیزی بود كه ژاپن پس ازجنگ جهانی می طلبید.
او در سال 1973 و در سن 66 سالگی، در 25 سالگرد تأسیس شركت بازنشسته شد. بخشی از موقعیت او مرهون شراكت تجاری با فوجی ساوا در امر بازاریابی و توزیع بود. هوندا راه و روش فنی و مهندسی شركت را تعیین می كرد و فوجی ساوا خط‌مشی بازاریابی و امور اداری را. هوندا از همان ابتدا معتقد بود تعمیر اتومبیل، كه بسیار به آن علاقه داشت، كــاری است محدود زیرا تنها می‌تواند در مناطق محــلی و اطراف آن به كار آید. او می گفت اگـر من بتوانم وسیله‌ای بسازم می توانم كسب و كار خود را تا نقطه های دوردست دنیا گسترش دهم. او به عنوان توجیه ترك تحصیل خود می گوید: حال كسی را داشتم كه از گرسنگی دارد می‌میرد اما به جای وعده ای غذا از او انتظار دارند كه اصول تغذیه صحیح را بیاموزد.
بدین جهت او به مدیریت در محل كار معتقد بود و می گفت در كف كارخانه دانش بیشتری وجود دارد تا در دفتر كار. هنگامی كه در محل باشید می بینید چه چیزی واقعی است. او به تعبیر خودش نخست با سخت‌ترین دشواریها روبرو می شد. از ناكامی باكی نداشت و براین باور بود كه موفقیت را تنها می توان از راه ناكامیهای مكرر و خویشتن‌نگری به دست آورد. درواقع موفقیت یعنی یك درصد از كاری كه 99 درصد آن شكست بوده است. عقیده هوندا درباره كاركنان آن بود كه در وهله نخست، هركس باید برای خودش كار كند. كاركنان خود را فدای شركت نمی‌كنند. انسانها برای انجام كار به شركت می آیند تا از آن لذت ببرند. همین احساس منجر به نوآوری می شود. هوندا شكیبایی را شرط موفقیت می دانست و می گفت: می گویند هریك از ما جلوه ای از ذات بی‌همتای خالق را در خود نهفته داریم. فكر می كنم كه سهم من از این موهبت، شكیبایی است كه وادارم كرد تا در كمین فرصتها باشم.

منابع
1 _  http://www.honda.com/
 http://www.fortune.com/  _ 2
3_
  رابرت شوك، «هوندا، داستانی از كامیابی مدیریت ژاپنی در آمریكا»، ترجمه ایرج پاد، مركز نشر فرهنگ اسلامی، 1373.

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت |

چطور يك الگو شكل مي گيرد
چطور يك الگو شكل مي گيرد

يك گروه از دانشمندان پنج ميمون را در قفسي گذاشتند و در وسط قفس يك نردبان كه بالاي آن مقداري موز گذاشته شده بود قرار دادند.
هر بار كه ميموني از نردبان بالا رفت، دانشمندان ميمون هاي ديگر را با دوش آب سرد خيس كردند.
پس ازمدّتي، هر ميمون كه از نردبان بالا رفت ميمون هاي ديگر ميموني را كه از نردبان بالا رفته بود را كتك زدند.
پس از مدّتي، هيچ ميموني ديگر جرأت اينكه از نردبان بالا رود را نداشت، گر چه وسوسه او بسيار عميق بود.
دانشمندان تصميم مي گيرند يكي از ميمون ها را با ميمون جديدي عوض كنند . ميمون تازه وارد اوّلين كاري كه مي كند براي به دست آوردن موز از نردبان بالا مي رود . ولي ميمون هاي ديگر او را محكم كتك مي زنند.
پس از چند بار كتك خوردن، ميمون تازه وارد فرا مي گيرد كه نبايستي از نردبان بالا برود ، امّا هرگز نمي داند چرا.
ميمون دوم جايگزين مي شود و همان وضع ادامه مي يابد . ميمون اوّل هم در كتك زدن ميمون دوم همكاري مي كند. ميمون سوم ججايگزين مي شود و  همان وضع كتك زدن ادامه مي يابد . ميمون چهارم جايگزين مي شود و همچنان كتك زدن هر ميموني كه از نردبان بالا مي رود ادامه دارد . ميمون پنجم هم جايگزين مي شود و كتك زدن و كتك خوردن همچنان ادامه دارد .
حالا آنچه مانده ميمون هاي جديدي هستند كه حتّي هيچكدامشان دوش آب سرد را هرگز تجربه نكرده اند ، ولي همچنان هر ميموني كه از نردبان بالا مي رود را كتك مي زنند .
اگر ممكن بود از ميمون ها پرسش شود كه چرا آناني را كه از نردبان بالا مي روند كتك مي زنند ، مطمئن باشيد جواب مي توانست اين باشد ...
"من نميدانم _ اين روش كاري است كه در اينجا مرسوم است"

اين به نظر شما مأنوس و خودماني نيست؟؟
|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت |

لبخند زندگي بخش است
لبخند زندگي بخش است
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند . اما شايد همه ندانند كهاو خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خ ود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد. يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .
لبخند زدم ونمي دانم چرا؟
شايد از شد ت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....
ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد...
من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم...
نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه ميترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
بله... لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي و اين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسانها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج
مي دهيم ما را از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزواي ما مي شوند."
*
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟
چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با همه وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 12 دی1386 ساعت |

جملات برگزيده از كتاب هنر جنگاوري
 

"يكصد پيروزي در يكصد جنگ، اوج كارداني يك فرمانده نيست.

 

 منتهاي هنرمندي يك فرمانده، واداشتن دشمن به اطاعت، بدون جنگ است"

...

"هدف از جنگ، پيروزي است و نه برپايي يك رشته عمليات طولاني.

 

آن فرمانده اي كه به درك اين ويژگي رسيده باشد، پيام آور سعادت و بزرگي قوم خود

 

است.

...

"پراهميت ترين بخش يك جنگ، حمله به استراتژي دشمن است.

...

"وقتي گربه اي جلوي سوراخ موش باشد، ده هزار موش جرات بيرون آمدن نخواهند داشت.

...

 "جاده هايي هستند كه نمي بايستي درآن ها قدم نهاد،

 

 دشمناني هستند كه نمي بايست برآن ها تاخت،

 

 شهرهايي كه نبايد به آن ها حمله كرد

 

 و زمين هايي كه نبايد برسرآنها مشاجره نمود.

...

"فرمانده مجرب پيروزي را در دل موقعيت ها مي جويد نه از افراد تحت امرش.

 

* * * از كتاب"هنرجنگاوري(The Art of War)

 

نوشته : فرمانده اي چيني به نام سان تزو (Sun Tzu)

 

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت |

ملاقات پروفسور حسابي و آلبرت اينشتن

« بسمه تعالي »

مطلبي كه در ادامه مي آيد خلاصه شده بخش ملاقات با

اينشتن از كتاب « استاد عشق » به قلم ايرج حسابي پسر

پروفسور مي باشد ، هر چند اين كتاب تنها كتابي است

كه به طور مشخص به زندگي نامه پروفسور حسابي

پرداخته است و اطلاعات بسيار ارزشمندي از زندگي اين

استاد ايراني ارايه داده است ، اما نوع نگارش آن خالي از

مشكل نيست و نكته مهمتر تاريخ حوادث است كه به طور

مشخص به آنها در كتاب اشاره اي نشده است .اميدوار

است مورد توجه واقع گردد .

شيرين ترين و آموزنده ترين لحظه زندگي پروفسور

حسابي

پروفسور حسابي چند نظريه مهم در علم فيزيك داشتند

كه مهم ترين آنها بي نهايت بودن ذرات بود ، در اين

ارتباط با چندين دانشمند اروپايي مكاتبه و ملاقات مي

كنند و همه آنها توصيه مي كنند كه بهتر است بطور

مستقيم با دفتر پروفسور اينشتن تماس بگيرد بنابراين

ايشان نامه اي همراه با محاسبات مربوطه را براي دفتر

ايشان در دانشگاه پرينستون مي فرستند بعد از مدتي

ايشان به اين دانشگاه دعوت مي شوند و وقت ملاقاتي با

دستيار اينشتن برايشان مشخص ميشود پس از ملاقات با

پروفسور شتراووس به ايشان گفته مي شود كه براي شما

وقت ملاقاتي با پروفسور اينشتن تعيين مي شود كه نظريه

خود را بصورت حضوري با ايشان مطرح كنيد پروفسور

حسابي نقل مي كنند كه وقتي براي اولين بار با بزرگترين

دانشمند فيزيك جهان آلبرت اينشتن روبه رو شدم ايشان

را بي اندازه ساده ، آرام و متواضع يافتم و البته فوق العاده

مودب و صميمي ! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش

، به انتظار من نشسته بود و وقتي من وارد شدم با

استقبالي گرم مرا به دفتر كارش برد و بدون اينكه پشت

ميزش بنشيند كنار من روي مبل نشست ، نظريه خود را

در ارتباط با بي نهايت بودن ذرات براي ايشان توضيح

دادم ، بعد از اينكه نگاهي به برگه هاي محاسباتي من

انداختند ، گفتند كه ما يكماه ديگر با هم ملاقات خواهيم

كرد .

يكماه بعد وقتي دوباره به ملاقات اينشتن رفتم به من

گفت : من به عنوان كسي كه در فيزيك تجربه اي دارم

مي توانم به جرات بگويم نظريه شما در آينده اي نه

چندان دور علم فيزيك را متحول خواهد كرد باورم نمي

شد كه چه شنيده ام ، ديگر از خوشحالي نميتوانستم نفس

بكشم ، در ادامه اما توضيح دادند كه البته نظريه شما

هنوز متقارن نيست بايد بيشتر روي آن كار كنيد براي

همين بهتر است به تحقيقات خود ادامه دهيد من به

دستيارم خواهم گفت همه امكانات لازم را در اختيار شما

بگذارند ، به اين ترتيب با پيگيري دستيار و نامه اي با

امضاء اينشتن بهترين آزمايشگاه نور امريكا در دانشگاه

شيكاگو امكانات لازم را در اختيار من قرار داد و در

خوابگاه دانشگاه نيز يك اتاق بسيار مجهز مانند اتاق يك

هتل در اختيار من گذاشتند ، اولين روزي كه كارم را در

آزمايشگاه شروع كردم و مشغول جابجايي وسايل شخصي

بر روي ميزم و كشوهاي آن بودم ، متوجه شدم يك دسته

چك سفيد كه تمام برگه هاي آن امضاء شده بود در داخل

يكي از كشوها جا مانده است ، به سرعت آن را نزد ريس

آزمايشگاه بردم و مسئله را توضيح دادم ، ريس آزمايشگاه

گفت اين دسته چك جا نمانده متعلق به شما است كه

تمام نيازمنديهاي تحقيقاتي خود را بدون تشريفات اداري

تهيه كنيد اين امكان براي تمام پژوهشگران اين

آزمايشگاه فراهم شده است ، گفتم اما با اين روش امكان

سوء استفاده هم وجود دارد ، او در پاسخ گفت درصد

پيشرفت ما از اين اعتماد در مقابل خطاهاي احتمالي

همكاران خيلي ناچيز است .

بعد از مدتها تحقيق بالاخره نظريه ام آماده شد و

درخواست جلسه دفاعيه را به دانشگاه پرينستون فرستادم

و بالاخره روز دفاع مشخص شد ، با تشويق حاضرين در

جلسه ، وارد سالن شدم و با كمال شگفتي ديدم اينشتن

در مقابل من ايستاد و ابزاراحترام كرد و به دنبال او ساير

اساتيد و دانشمندان هم برخاستند ، من كه كاملاً مضطرب

شده و دست و پاي خود را گم كرده بودم با اشاره اينشتن

و نشستن در كنار ايشان و كمي صحبت كه با من كردند

آرام تر شده و سپس به پاي تخته رفتم و شروع كردم به

توضيح معادلات و محاسباتم و سعي كردم كه با عجله

نظراتم را بگويم كه پروفسور اينشتن من را صدا كرده و

گفتند كه چرا اينهمه با عجله ؟ گفتم نمي خواهم وقت

شما و اساتيد را بگيرم ولي ايشان با محبت گفتند خير

الان شما پروفسور حسابي هستيد و من و ديگران

دانشجويان شما هستيم و وقت ما كاملاً در اختيار

شماست .

 

آن جلسه دفاعيه براي من يكي از شيرين ترين و آموزنده

ترين لحظات زندگيم بود وقتي بزرگترين دانشمند فيزيك

جهان يعني آلبرت اينشتن من را استاد خود خطاب كرد و

نيز بزرگترين درس زندگيم را آنجا آموختم كه هر چه

انساني وجود ارزشمند تري دارد همان اندازه

متواضع ، مودب و فروتن نيز هست !!

يكماه بعد ، بعد از كسب درجه دكترا اينشتن به من اجازه

داد كه در كنار او در دانشگاه پرينستون به تدريس و

تحقيقاتم ادامه دهم.

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت |

ایرانیان موفق در عرصه جهانی

TinyPic image 

پروفسور لطفي زاده استاد دانشگاه آمريكا

و پدر منطق فوزي . کامپیوتر هوشمند و

بنیانگذار نسل سوم کامپیوتر در جهان

  

TinyPic image 

  

TinyPic image

  

TinyPic image

TinyPic image 

IBM Company بزرگترین شرکت سخت

افزار کامپیوتر در جهان

 

TinyPic image 

حسين اسلامبلچي رئيس شرکت مخابرات

آمریکا AT&T 

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در سه شنبه 20 آذر1386 ساعت |

ازدواج در ضرب المثل های جهان

ازدواج در ضرب المثل های جهان :


١-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. (ضرب المثل آلمانی)
٢ - مردی كه به خاطر"پول" زن می گيرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)
۳- لياقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چينی)
۴- زنی سعادتمند است كه مطيع "شوهر" باشد. (ضرب المثل يونانی)
٥- زن عاقل با داماد "بی پول" خوب می سازد. (ضرب المثل انگليسی)
٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسی)
٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی)
٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت. (ضرب المثل لهستانی)
٩- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.(ضرب المثل فرانسوی)
١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجانی)
١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی. (ضرب المثل چينی)
١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چينی)
١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايی)
١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركی)
١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايی)
١٩- ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)
٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است. (سقراط)
٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز)
٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. (رولاند)
٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون)
٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازی)
٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك)
٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر "مرد" بود، بهترين دوست شما می شد. (بردون)
٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد. (سونی اسمارت)
٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه، مرد بايد "كر" باشد و زن "لال". (سروانتس)
٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ"شجاعت"می خواهد. (كريستين)
٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. (اسمايلز)
٣١- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. (فرانكلين)
٣٢- خانه بدون زن، گورستان است. (بالزاك)
٣٣- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
٣٤- ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو "زنده" می شوند و اگر "بد" شد هر دو می ميرند. (سعيد نفيسی)
٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن)
٣٦- شوهر "مغز" خانه است و زن "قلب" آن. (سيريوس)
٣٧- عشق، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
٣٨- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم. (لرد لوچستر)
٣٩- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)
٤٠- با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش. (سينكالويس)
٤١- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد. (پاستور)
٤٢- ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. (سقراط)
٤٣- قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن. (يكی از دانشمندان لهستانی)
٤٤- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر)
٤٥- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم. (آگاتا كريستی)
٤٦- هر چه متأهلان بيشتر شوند، جنايت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)
٤٧- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند. (جانسون)
٤٨- زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست، تحمل كند. (كينهابارد)
٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. (شاو)
٥٠- وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! (روزنامه نگار ايرلندی)
٥١ – هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن. (ضرب المثل آلمانی)
٥٣ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)
٥٤ – دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٥ – ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. (مثل سانسكريت)
٥٦ – زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند. (ضرب المثل آلمانی)
٥٧ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. (مارك تواين)
٥٨ – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی. (ولتر)

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت |

راز موفقیت در زندگی

راز موفقیت در زندگی

 

راز موفقيت در زندگی ، داشتن امکانات نيست ، بلکه استفاده از " بی امکانی " به عنوان نقطه قوت است . "

کودکی ده ساله که دست چپش در يک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعليم فنون رزمی جودو به يک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جودو بسازد !

استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببيند . در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض اين شش ماه حتی يک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از شش ماه خبر رسيد که يک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط يک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد . سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در ميان اعجاب همگان ، با همان تک فن همه حريفان خود را شکست دهد !

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز بااستفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات کشوری ، آن کودک يک دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد .

وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پيروزی اش را پرسيد . استاد گفت : " دليل پيروزی تو اين بود که اولا به همان يک فن به خوبی مسلط بودی . ثانيا تنها اميدت همان يک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود که تو چنين دستی را نداشتی ! ياد بگير که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت |

درس بزرگ

درس بزرگ

 

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علا قه اش را به داخل خانه ببر د ولی بره وارد خانه نمی شدو پا هایش را محکم بر زمین فشار می داد.
خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد.

مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت. فهمید که برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد.

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت |

خيلي جالبه:

خيلي جالبه:

 

از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم.          

از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم.

از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن آدما از خجالت نميترسيم.

 از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم.

از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل آدما نميترسيم

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت |

قدرت اندیشه

قدرت اندیشه

 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود.تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد .
((پسر عزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت اين زمين را دوست داشت. من براي کار مزرعه پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات حل مي شد. مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر.))
چند روز بعد پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
((پدر ، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.))
 4 صبح فردا 12 نفر از ماموران پليس محلي تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند.
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :(( پدر برو سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .))

 هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد. مانع ذهن است نه اينکه ، کجا هستيد. 

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت |

درسهايي از ژاپنيها

درسهايي از ژاپنيها

 


يک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگيزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پيشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد : اين کار به من اين احساس را می دهد که شخص مفيدی هستم ، نه موجودی که جز انجام يک سلسله کارهای عادی روزمره فايده ديگری ندارد.


مسئولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسئولین در آنجا به همه افراد توجه مي كردند . در آنجا مسئولین رفتارشان به گونه اي بود كه كارگر به كارش علاقمند مي شد ، به نحوي كه اگر يك روز سر كارش نمی آمد دلش براي همکاران ، محل کار وحتی دستگاهي كه با آن كار مي كرد تنگ مي شد . مسئول ، وقتي مي خواست كاري را به كسي بسپارد ، نخست ساعتي آن كار را با وي انجام ميداد وقتي مطمئن مي شد وي آن كار را ياد گرفته است مي پرسيد: بروم ؟وسپس مي رفت .آنها هيچوقت نمي گغتند بيا اين كار را انجام بده ، مي گفتند ممكن است به ما كمك كنيد ؟ يا مي گفتند بياييد اين كار را با هم انجام دهيم .مديران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند . مثلا مدير وقتي مي ديد قسمتي از كارخانه كثيف است يك حوله سفيد به پيشاني مي بست و آنجا را جارو مي كرد . در آنجا حتي اعضاي خانواده صاحب كارخانه هم دوشادوش كاركنان كار مي كردند . هيچكس از صاحب كارش نميترسيد . همه سعي مي كردند كار خوب ارائه دهند و از اين مي ترسيدند كه كارشان خراب شود وديگران فكر كنند كه فلاني كارش بد است .اگر كاري خراب مي شد مدیر داد و فرياد راه نمي انداخت و كارگر را جلوي ديگران خوار نمي كرد ، بلكه براي او به آرامي شرح مي داد كه بهتر نيست كار را به اين طريق انجام مي دادي ؟ اگر در ماه كسي غيبت نمي كرد وكارش را خوب انجام مي داد مبلغ قابل توجهي به او پاداش مي دادند . اين باعث مي شد كارگر تشويق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود .
زماني براي صحبت كردن وارتباط با كارگر در نظر گرفته مي شد . سرپرست لحظاتي را در حين كاركردن به بهانه آموزش دادن با كارگر حرف مي زد تا روحياتش را بهتر بشناسد . كارگر وقتي مشكلي داشت با سرپرست خود صحبت مي كرد تا مشكلات براي حل به بالاتر انعكاس پيدا كند . وقتي به اضافه كاري نياز بود مستقيم به كسي نمي گفتند اضافه كار بمانيد بلكه صبح در حين صحبت به يك نفر مي گفتند امروز كار زياد است و افراد ديگر به خود اجازه نمي دادند محيط را ترك كنند ، مي ماندند تا كار را به اتمام برسانند . صاحب كارخانه هيچوقت لفظ كارگرهايم ، يا كارخانه ام را به كار نمي برد . . آنجا از يك كارگر معمولي تا صاحب كارخانه همه لفظ كارخانه مان را به كار مي بردند . وقتي سودي وارد كارخانه مي شد اين سود نسبت به ميزان حقوق بين همه توزيع مي شد. در آنجا كارگران معتقدند اگر خوب كار كنند سود كارخانه بيشتر مي شود اگر سود بيشتر شود شركتشان گسترش مي يابد شركت كه گسترش يابد اعتبارشان در كشور بالا مي رود . لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند . دنياي آنها دنياي همدلي وهمكاري است . آنها تعطيلاتي دارند به اسم «گلدن ویک» که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است . مسئولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی ، همه کارگران را جمع می کنند ومی روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آنها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آنها خوب کارکنند.


با آنکه در شرکت های توليدی ژاپن ، قسمتی وجود دارد به نام کنسا (کنترل کيفی ) ،که اين قسمت نبض هر کارخانه است ، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند .کارگری که قطعه ای را توليد می کند به چشم يک خريدار به آن نگاه می کند .اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحويل می گيرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ايراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد . در واقع در خط توليد ، هر بخش نسبت به بخش ديگر مثل مشتری است.

 

برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر ومشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهار خوری را هم در قسمت فوقانی ودارای چشم انداز بنا می کنند.

 

در آنجا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم . مسئولین در آنجا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند . اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آنقدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارئه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود .


اگر کارگری در حين کار متوجه شود قطعه ای اندازه يک دهم ميکرون ايراد دارد ، سريع به صاحب کار اطلاع می دهد . صاحب کار ، به مدير شرکت تامين کننده قطعه اطلاع می دهد . آن مدير حتی اگر با کارخانه فاصله زيادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی وجبران کند .


هیئتي برای یک دوره آموزشی به کارخانه تویوتا ژاپن رفته بودند . آنها تعریف می کنند که : ما با مشاهده خطوط تولید ، نظم وانضباط حاکم ، روش کار، نحوه تولید ، و... چنان به شعف آمده بودیم که به فیلمبرداری مشغول شدیم . اما مدرس ما به ما گفت : فیلمبرداری و سپس دیدن آن به شما چیزی نخواهد آموخت و فقط جنبه نمایشی دارد . شما باید چیزی ورای آنچه می بینید،را ببینید! آنچه که قابل رویت نیست، و آن روح حاکم بر محیط کار است !
|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در دوشنبه 21 آبان1386 ساعت |

كميت يا كيفيت
يک قانون در سوئد 

هيجده سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژه‌اى دو سال طول می‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اين جاست.

جهانى شدن ( globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش می‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى می‌انجامد.

به عبارت ديگر:

سوئد در حدود 45 هزار كيلومتر مربع وسعت دارد.
سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.
استكهلم، پايتخت سوئد
500 هزار نفر جمعيت دارد.
ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.

نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:

« براى اين که ما زود می‌رسيم و وقت براى پياده‌ رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمی‌کنی؟ » ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش می‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food ) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.

اين جنبش اساساً حس « شتاب » و « ديوانگی » به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال می‌برد. نهضتى که « کميّت » را جايگزين « کيفيت » در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمريکائی‌ها و انگليسی‌ها مولّدترند. آلمانی ساعات کار هفتگى را به بيست و هشت مميز 8 دهم ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائی‌ها را هم جلب کرده است.

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به «حال» در مقابل «آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسی‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر «زمان» می‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در یکشنبه 20 آبان1386 ساعت |

زنجير عشق

 زنجير عشق

 يک روز بعد ازظهر وقتی جو که با ماشين پونتياکش در حال رفتن به خونه بود

خانم مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد.

ماشين مرسدس اش پنچر شده بود.

او می تونست ببينه که اون خانم ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده ؛

بهش گفت:

" خانم ؛ من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم.

خانم گفت: من از سن لوئيز ميام,  و فقط از اینجا رد می شدم.

بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم ( بي توجه ) رد شدن ¸

و اين ( كه شما واسه كمك به من توقف كرديد) واقعا از لطف شما بود.

وقتی که جو لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره ؛

 خانم پرسيد:

" من چقدر بايد بپردازم؟" 

 و او به خانم چنين گفت:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد تو هم اين کار رو بکنی.

 نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر¸خانم مسن کافه کوچکی رو ديد .

 رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين  زن پيشخدمتی بگذره

 که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از فرط خستگی روی پا بند نبود.

او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم  نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸خانم مسن از در بيرون رفته

بود،درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و

روزی يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو

واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد تو هم این کار رو بکنی.

 نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته اون خانم مسن رو

می خوند.

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه بر گشت ؛ به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت خانم مسن فکر می کرد....

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی كنار گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه ؛ دوستت دارم¸جو!

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در یکشنبه 20 آبان1386 ساعت |

زندگی ما

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند.

حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود،

به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد.

 روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد.

رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد.

 تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند.

 روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد.

هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد.

پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است.

 پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد.

 رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟"

هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟

 من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم !

تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!!!"

 

راستي!

 

شما چطور؟

 

تا كنون فكر كرده ايد كه:

 

آخرین باری که تبر زندگي تان؛

 

انديشه تان؛

  

و آرزوهايتان؛

  

را تیز کرده اید کی بود؟

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در یکشنبه 20 آبان1386 ساعت |

عشق بدون مرز
 داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه  بر گشت.

Unconditional Love

motivating story

A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought in Vietnam. He called his parents from San Francisco.

"Mom and Dad, I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like to bring home with me."

"Sure," they replied, "we'd love to meet him."

"There's something you should know the son continued, "he was hurt pretty badly in the fighting. He stepped on a landmine and lost an arm and a leg. He has nowhere else to go, and I want him to come live with us."

"I'm sorry to hear that, son. Maybe we can help him find somewhere to live."

"No, Mom and Dad, I want him to live with us."

"Son," said the father, "you don't know what you're asking. Someone with such a handicap would be a terrible burden on us. We have our own lives to live, and we can't let something like this interfere with our lives. I think you should just come home and forget about this guy. He'll find a way to live on his own."

At that point, the son hung up the phone. The parents heard nothing more from him. A few days later, however, they received a call from the San Francisco police. Their son had died after falling from a building, they were told. The police believed it was suicide. The grief-stricken parents flew to San Francisco and were taken to the city morgue to identify the body of their son. They recognized him, but to their horror they also discovered something they didn't know, their son had only one arm and one leg.

 

The parents in this story are like many of us. We find it easy to love those who are good-looking or fun to have around, but we don't like people who inconvenience us or make us feel uncomfortable. We would rather stay away from people who aren't as healthy, beautiful, or smart as we are. Thankfully, there's someone who won't treat us that way. Someone who loves us with an unconditional love that welcomes us into the forever family, regardless of how messed up we are.

عشق بدون مرز

 داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه  بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.

" بابا و مامان" دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه.

پدر و مادر در جوابش گفتند: "حتما" ، خیلی دوست داریم ببینیمش.

پسر ادامه داد:"چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه."

"متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه.

"نه، می خوام که با ما زندگی کنه."

پدر گفت: "پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه."

در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت. پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینکه چند روز بعد پلیس سان فرانسیسکو با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی مرده بود. به نظر پلیس علت مرگ خودکشی بوده. پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان  به سردخانه شهر برده شدند. شناسایی اش کردند. اما شوکه شدند به این خاطر که از موضوعی مطلع شدند که چیزی در موردش نمی دانستند. پسرشان فقط یک دست و یک پا داشت.

پدر و مادری که در این داستان بودند شبیه بعضی از ما هستند. برای ما دوست داشتن افراد زیبا و خوش مشرب آسان است. اما کسانی که باعث زحمت و دردسر ما می شوند را کنار می گذاریم. ترجیح می دهیم از افرادی که سالم، زیبا و خوش تیپ نیستند دوری کنیم. خوشبختانه، کسی هست که با ما اینطور رفتار نمی کند. بدون توجه به اینکه چه ناتوانی هایی داریم.

|+| نوشته شده توسط ستاره سهیل در دوشنبه 14 آبان1386 ساعت |